|
كلاسم كه تموم شد اس ام اس محمدم اومد كه ساعت 3:45 ميام دم در دانشگاه و منتظرتم. منم بهش گفتم كه كلاسم تموم شده كه اگه خواست زودتر بياد دنبالم. قرار بود بياد تا بريم خونشون. كلي برنامه داشتيم براي روزمون. مي خواست لپ تاپي كه خريده بود نشونم بده و باهم درايوراشو نصب كنيم. قرار بود باهم وبلاگ مشتركمونو آپ كنيم... و مهمتر از همه اين بود كه قرار بود يه چند ساعتي پيش هم باشيم و به حرف هم گوش كنيم و بگيم و بخنديم. رفتم و دم در ورودي دانشگاه نشستم تا بهم زنگ بزنه و برم پيشش. هوا بادي بود. كل سيستم موها و مقنعه رو ريخت بهم! عيبي نداشت! آخه محمد منو وقتي تو گوني (يونيفرم مدرسه!) بودم پسنديده بود. فداي سليقه ي بدش بشم! هيچوقت نخواهم فهميد از چي من خوشش اومده بود! تو همين فكرا بودم كه بهم زنگ زد و گفت جلوي در منتظرمه. پريدم بيرون و ديدمش. از تو در ماشينو برام باز كرد و منم سوار شدم. بلوزي رو پوشيده بود كه تو ولنتاين بهش داده بودم. كلي ذوق كردم كه مي پوشدش. مسير دانشگاه تا خونشونو ميريم و يكمم از پژوي خيلي قديميه دوستش ميگه و كلي مي خنديم. باز به خونه ي دوستش كه مي رسيم ميگه اينجا خونه تقي ايناست! مي خنديم. احساس مي كنم روز خوبي خواهد بود. مگه ميشه باهاش باشم و روز بدي باشه؟!
* * *
لپ تاپش خوشگله ... باهم درايوراشو نصب مي كنيم و محمدم برام توضيح ميده. كار لپ تاپ كه تموم ميشه با هم ميريم سراغ آشپزخونه. مي پرسه قهوه يا چاي؟ منم مثل هميشه ميگم چاي! كتري رو پر مي كنه و ميذاره روي گاز. از تو يخچالم يه شكلات بر ميداريم و باهم مي خوريمش. حالا وقت اينه كه بريم وبلاگمونو آپ كنيم. ميشينم بغلش. سه سطر اون مي نويسه و سه سطرم من. داره بهمون خوش ميگذره! اصلا برام خسته كننده نيست. نمي دونم براي پاهاي اون تحمل وزن من خسته كنندست يا نه! بعد آپ وبلاگمون ديگه آب كتري هم جوش مياد. دوباره دوتايي تو اشپزخونه بوديم و محمد آب جوش و مي ريخت توي دو تا ليوان و بعدم دو تا چاي ليپتون و دو ليوان چاي داغ و يه سيني و يه بشقاب بيسكوييت. ميريم ميشينيم رو دو تا صندلي و چايي مونو سر مي كشيم. چقدر خوبه كه ميشينيم باهم چايي مي خوريم و درباره همه چي باهم حرف ميزنيم. عين اين آدم بزرگا! چاييمون كه تموم ميشه ميگه بيا بشين بغلم! منم از خدا خواسته! برام شعر مي خونه! ميگه يه دونه پر... دارم! خيلي دوسش مي دارم! مي خندم. مي خندم و فكر مي كنم كه خدايا من چقدر اينو دوست دارم!    
ليواناي خالي چاي روي ميزه! برشون ميداره و ميريم تو آشپزخونه بلندم مي كنه و ميذاره روي همون سكويي كه تو آشپزخونست و خودش مشغول ميشه به شستن ليوانا. همينطور كه پشتش به منه ميگه به چي نگاه ميكني؟ ظرف شستن ضايع من؟ مي خندم و ميگم خيليم خوبه! ظرفا كه تموم ميشه منو بغل مي كنه و از اون بالا ميذاره زمين! بهش ميگم آخر يه روز نافت ميفته ... ميگه بذار بيفته! (دوستش دارم) تقريبا وقت رفتن شده... بايد ازش دل بكنم! حاضرم مي كنه و خودشم كاپشنشو تنش ميكنه و ميگه بريم.
توي ماشينم برام مي خونه! و من فقط مي خندم! مادرم گفته بود يكم خريد كنم.محمد جلوي يكي از سوپر ماركتاي نزديك خونمون پيادم كرد. دلم نمي خواست پياده شم. مثل هميشه! ازش تشكر كردم و دوست دارم هاي پاياني اون روز رد و بدل شد و بعدم خداحافظي! نمي دونم با من چي كار كرده كه يه لحظه ام نمي تونم از فكرش دور باشم. من اعتراضي ندارم. با همين فكراست كه انقدر خوشم!
|