تبليغاتX
قاصدک در باد 1
قاصدک در باد 1
 
       

پایان جلد اول

برای کسانی که هنوز متوجه نقل مکان من نشدند

دوستان عزیزی که منو همراهی می کنین:

از آغاز سال ۸۷ خونمو عوض کردم. یعنی اینکه پرونده ی قاصدک در باد ۱ بسته و قاصدک در باد۲ تاسیس شد.

کسانی که مایلند آدرس وبلاگ جدیدمو داشته باشن روی لینک زیر کلیک کنند :

http://www.ghasedak-dar-bad.blogfa.com

دو تا النگو دارم!

یه روز خوب دیگه

كلاسم كه تموم شد اس ام اس محمدم اومد كه ساعت 3:45 ميام دم در دانشگاه و منتظرتم. منم بهش گفتم كه كلاسم تموم شده كه اگه خواست زودتر بياد دنبالم. قرار بود بياد تا بريم خونشون. كلي برنامه داشتيم براي روزمون. مي خواست لپ تاپي كه خريده بود نشونم بده و باهم درايوراشو نصب كنيم. قرار بود باهم وبلاگ مشتركمونو آپ كنيم... و مهمتر از همه اين بود كه قرار بود يه چند ساعتي پيش هم باشيم و به حرف هم گوش كنيم و بگيم و بخنديم. رفتم و دم در ورودي دانشگاه نشستم تا بهم زنگ بزنه و برم پيشش. هوا بادي بود. كل سيستم موها و مقنعه رو ريخت بهم! عيبي نداشت! آخه محمد منو وقتي تو گوني (يونيفرم مدرسه!) بودم پسنديده بود. فداي سليقه ي بدش بشم! هيچوقت نخواهم فهميد از چي من خوشش اومده بود! تو همين فكرا بودم كه بهم زنگ زد و گفت جلوي در منتظرمه. پريدم بيرون و ديدمش. از تو در ماشينو برام باز كرد و منم سوار شدم. بلوزي رو پوشيده بود كه تو ولنتاين بهش داده بودم. كلي ذوق كردم كه مي پوشدش. مسير دانشگاه تا خونشونو ميريم و يكمم از پژوي خيلي قديميه دوستش ميگه و كلي مي خنديم. باز به خونه ي دوستش كه مي رسيم ميگه اينجا خونه تقي ايناست! مي خنديم. احساس مي كنم روز خوبي خواهد بود. مگه ميشه باهاش باشم و روز بدي باشه؟!

* * *

لپ تاپش خوشگله ... باهم درايوراشو نصب مي كنيم و محمدم برام توضيح ميده. كار لپ تاپ كه تموم ميشه با هم ميريم سراغ آشپزخونه. مي پرسه قهوه يا چاي؟ منم مثل هميشه ميگم چاي! كتري رو پر مي كنه و ميذاره روي گاز. از تو يخچالم يه شكلات بر ميداريم و باهم مي خوريمش. حالا وقت اينه كه بريم وبلاگمونو آپ كنيم. ميشينم بغلش. سه سطر اون مي نويسه و سه سطرم من. داره بهمون خوش ميگذره! اصلا برام خسته كننده نيست. نمي دونم براي پاهاي اون تحمل وزن من خسته كنندست يا نه! بعد آپ وبلاگمون ديگه آب كتري هم جوش مياد. دوباره دوتايي تو اشپزخونه بوديم و محمد آب جوش و مي ريخت توي دو تا ليوان و بعدم دو تا چاي ليپتون و دو ليوان چاي داغ و يه سيني و يه بشقاب بيسكوييت. ميريم ميشينيم رو دو تا صندلي و چايي مونو سر مي كشيم. چقدر خوبه كه ميشينيم باهم چايي مي خوريم و درباره همه چي باهم حرف ميزنيم. عين اين آدم بزرگا! چاييمون كه تموم ميشه ميگه بيا بشين بغلم! منم از خدا خواسته! برام شعر مي خونه! ميگه يه دونه پر... دارم! خيلي دوسش مي دارم! مي خندم. مي خندم و فكر مي كنم كه خدايا من چقدر اينو دوست دارم!

ليواناي خالي چاي روي ميزه! برشون ميداره و ميريم تو آشپزخونه بلندم مي كنه و ميذاره روي همون سكويي كه تو آشپزخونست و خودش مشغول ميشه به شستن ليوانا. همينطور كه پشتش به منه ميگه به چي نگاه ميكني؟ ظرف شستن ضايع من؟ مي خندم و ميگم خيليم خوبه! ظرفا كه تموم ميشه منو بغل مي كنه و از اون بالا ميذاره زمين! بهش ميگم آخر يه روز نافت ميفته ... ميگه بذار بيفته! (دوستش دارم) تقريبا وقت رفتن شده... بايد ازش دل بكنم! حاضرم مي كنه و خودشم كاپشنشو تنش ميكنه و ميگه بريم.

توي ماشينم برام مي خونه! و من فقط مي خندم! مادرم گفته بود يكم خريد كنم.محمد جلوي يكي از سوپر ماركتاي نزديك خونمون پيادم كرد. دلم نمي خواست پياده شم. مثل هميشه! ازش تشكر كردم و دوست دارم هاي پاياني اون روز رد و بدل شد و بعدم خداحافظي! نمي دونم با من چي كار كرده كه يه لحظه ام نمي تونم از فكرش دور باشم. من اعتراضي ندارم. با همين فكراست كه انقدر خوشم!

عكسايي نمي تونم بذارم كه فيلترم كنن!

نمي ترسم!

این چه جور رو به راه بودنه؟

همه چی خوب و رو به راهه... فقط یکم سرم درد می کنه که دلیلشو نمی دونم. دیروز و امروز قرار بود بتونم محمدو ببینم اما مثل همیشه یه مشکلی یا برای اون و برای من پیش اومد و نشد. دلم براش تنگ شده... وقتی باهاشم خیلی بهم خوش می گذره. از طرفی خیلی تنها شدم تو خونه. برادرم رفت سربازی! نمره های دانشگاهم افتضاح شده و تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دعا کنم مشروط نشم!!!! تا حالا که هیچکدومو نیفتادم! محمد میگه فدای سرت هر کدومو بیفتی!!!!! (انگار جز این چیز دیگه ای هم می تونه بگه!!!)

دلم تنگه...! سرمم درد می کنه! ناخن پامم بلند شده و نمی تونم ناخن گیرو پیدا کنم که کوتاهش کنم! تازه موهامم کثیفه و حوصله ندارم برم حموم! فن کیسمم زیادی فس فس می کنه! امروزم که داشتم می رفتم دانشگاه پامو بی هوا گذاشتم رو برفایی که آب شده بودن و تا مچ پام فرو رفت تو و تا جورابام خیس آب شد! یه بازی کامپیوتری گرفتم که همون اولاش گیر کردم و نمی تونم جلوتر برم! تازه بازم سرم درد می کنه!

اما همه چی رو به راهه! چون هنوزم محمد میگه "من پیشتم ...از هیچی نترس!"

همه چی رو به راهه! 

ميگه اگه نداشتمت هيچ بودم!

اگه نداشتمت هيچ بودم!

محمد میگه برای گفتن دوست دارم و شنیدنش هیچوقت دیر نیس. ولنتاین با دیرکرد!

 

كادوشو مي گيرم طرفش. خيلي خوشحال ميشه. عين بچه ها ذوق مي كنه و زود ميره رو زمين ميشينه و بازش مي كنه. ميشينم كنارش و كمكش مي كنم كه پوشال ها رو بزنه كنار. از بلوزش خيلي خوشش مي ياد پهنش مي كنه رو زمين و يه بند تعريف مي كنه. خوشحالم كه خوشش اومده. ميريم تو اشپزخونه كتريرو ميذاره روي گاز... يه سكوي بلند كنار پنجره هست. ميگه من بچه بودم خيلي ميشستم اونجا. بلندم ميكنه و ميشينم اونجا خودشم خودشو مي كشه بالا و ميشينه كنارم. كلي از خاطرات بچگيش ميگه. انقدر بامزه و قشنگ حرف ميزنه و منو مي خندونه كه من از خنده دل درد ميگيرم! آب كه مي جوشه دو تا چاي كيسه اي ميندازه توي دو تا ليوان و دوباره مياد مي پره بالا و دوباره ميشينه پيشم. انقدر همه چي خوب و قشنگه كه حتي الان كه دارم بهش فكر مي كنم از خوشحالي قلبم از جاش كنده ميشه! بعد اينكه چايمونو مي خوريم دوباره ميريم تو اتاقش. مثل هميشه ابي ميذاره و ميشينه رو صندلي و منم ميگيره بغلش. همش ادا در مياره...تقليد صدا مي كنه...همش ميگه دوست دارم!

بهم ۵ تا فيلم ميده...بدون سانسور زبان اصلي! يه كارتن بزرگ داره كه توش پره فيلمه...همشونم دي وي دي! ميگه خيلياشونو هيچ نگاهم نكرده! دي وي ديارو ميذاره تو كيفم ... كم كم وقت رفتنه. دوباره كفشامو پام ميكنه دوباره در ماشينو برام باز ميكنه دوباره بهم ميگه پرپر مني! تو ماشين كنار هم نشستيم. بارون نم نم مي باريد. هوا محشر بود. همه چي عالي بود.

 

درست حدس زدم...اشتباه نكرده بودم. امسال قشنگترين ولنتاين زندگيم(البته تا حالا) بود.

ولنتاین مبارک... عکس عکس عکس

عکس برای ولنتاین... ولنتاین مبارک


4 سال پیش . . .
منه قاصدک خسته از سفر خودمو به آغوش گرم توی باد سپردم.
و تو دیگه هیچوقت تنهام نذاشتی.
و من هیچوقت پشیمون نیستم که چرا تو این سفر همسفرم تو بودی.
و من عاشق شدم . . .
و تو عاشقتر
و من صبور شدم
و تو صبورتر
و من خودمو به آغوش تو سپردم
و تو خودتو به آغوش من
و آسوده خوابیدیم
و وقتی چشمامونو باز کردیم هر دوتامون تو آغوش خدا بودیم. . . !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
87/01/05 - 87/01/21
86/12/22 - 86/12/29
86/12/08 - 86/12/14
86/12/01 - 86/12/07
86/11/22 - 86/11/30
86/11/05 - 86/11/21
86/11/08 - 86/11/14
86/11/01 - 86/11/07
86/10/22 - 86/10/30
86/10/05 - 86/10/21
86/10/01 - 86/10/07
86/09/22 - 86/09/30
86/09/05 - 86/09/21
86/09/08 - 86/09/14
86/09/01 - 86/09/07
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21
86/08/08 - 86/08/14
86/08/01 - 86/08/07
86/07/22 - 86/07/30
86/07/05 - 86/07/21
86/07/08 - 86/07/14
86/07/01 - 86/07/07
86/06/22 - 86/06/31

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ

<